X
تبلیغات
رایتل

گفته های دل من زیر آسمان خدا

دل نوشته هام
جمعه 18 اسفند 1391

تصور شما از خدا در دوران کودکی

    

       سلام و درود بر دوستان مهربانم


یه سوژه توپ به ذهنم رسید که واسه خودم خیلی تازه و هیجان انگیزه. مثل اختراع دستورالعمل بستنی توت فرنگی برای اولین بار...

دوست داشتم این موضوع دوست داشتنی رو توی وبم بیارم تا ضمن خوندن کامنتهای چند نفر از عزیزام، شما هم کامنت خودتون رو درباره "تصور شما از خدا در دوران کودکی" برام بذارید تا ادامه همین پست بیارمش.

و حالا چند تا از این تصورات قشنگ رو می خونید:


روشنک 25 ساله دانشجوی کارشناسی حسابداری: "وقتی کوچولو بودم فکر می کردم خدا یه خورشیده که روی اون یه پارچه ی چهارگوش مشکیه با پولکای هفت رنگ."


قمر 32 ساله دانشجوی کارشناسی ارشد معماری: "من توی کودکی تصورم از خدا نیم تنه یه زن توی آسمون بود که روسری صورتی سرشه. همیشه هم فکر می کردم اون قسمت از آسمونه، که اتاق ماشین لباسشویی مون قرار داره."


احسان 27 ساله لیسانس حسابداری: "زمانی که کوچک بودم پدرم مدرس دانشگاه بودن. پدر یه کتاب فلسفه داشتن که توی یکی از صفحات کتاب تصویر مرد خشن و بداخلاقی وجود داشت که من خیلی ازش می ترسیدم و در واقع فکر میکردم اون خداست."


محمد 18 ساله دیپلم: "تو بچگی مامانم بهم گفته بود که خدا خیلی بزرگ و مهربونه. جلوی در خونمون یه تیر برق بود که من فکر می کردم اون خداست."


خودم: همیشه و هر لحظه فکر می کنم خدا روبروی منه با نوری وصف نشدنی و به من لبخند می زنه. اما تو بچگی وقتی نماز می خوندم فکر می کردم خدا یه جا که هیچی وجود نداره نشسته و داره با گل و خاک آدم می سازه.


و اما همون طور که گفتم منتظر کامنتهای قشنگتون هستم. البته می تونید به بهترین تصور رای بدید تا برنده رو باز هم در این پست معرفی کنم.



                                       رای یادتون نره


تصورات شما دوستان عزیز:

مژده خدامی شاعر: بچگیام یه گلخونه توخونه مون داشتیم همیشه خدارومجسم میکردم که ازشیشه های بالای این گلخونه داره نگاهمون میکنه. بعدهرموقع میخواستم بدونم کاری که دارم انجام میدم درسته یانه، فکرمیکردم اگه این گلخونه پرازآدم کوچولوبود، منم خداشون بودم، حالا اگه یکی ازاین آدم کوچولوها این کاروانجام بدهه من راضی ام یانه!!!


مهدی عبدالهی شاعر: بچه که بودم همش فکر می کردم خدا کسی هست که فقط منو آفریده فقط من.  بقیه از دم یه مشت رباتن که میخوان منو گول بزنن و وقتی که من بهشون نگاه میکنم به شکل آدمی زاد در میان و بقیه وقتا شکل رباتای اسکلتین جالب اینکه فکر می کردم این خدایی که فقط منو آفریده میخواد منو ببره جهنم.


زینب: از نظر من خدا شبیه امام خمینی بود همیشه فکر میکردم شبیه امام خمینیه.


 عمادآبادی: خیلی فکر کردم اما انگار همون موقع هم قوه تخیل خوبی نداشتم
اصلا یادم نمیاد که خدا رو چه شکلی میدیدم. به نظرم میاد مرد بود و تو آسمونا بیشتر یه پیرمرد بود با ریش بلند و سفید و البته خیلی مهربون


سید حسین نصرت آبادی: من وقتی بچه بودم فکر میکردم خدا مثل امام خمینی هست .


مهسا-24 ساله- کاشناس ارشد مکانیک: سلام. بچه که بودم یه کتاب شعر داشتم که توش یه شعری بود راجع به اینکه خدا به ما دست و چشم و گوش و ... داده. توی اون صفحه ای که این شعرو توش نوشته بود یه بچه پایین صفحه بود که داشت به آسمون نگاه میکرد و توی آسمون یه ابر خاکستری بود که خواهر من براش چشم و ابرو کشیده بود.
واسه همین من همیشه فکر میکرم خدا یه چیزی مثل یه ابر خیلی بزرگه که تموم آسمونو گرفته و داره همه رو نگاه میکنه. تازه فکر میکردم رنگشم خاکستریه

نظرات (8)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
دوشنبه 21 اسفند 1391 ساعت 21:57
+ mojde
بچگیام یه گلخونه توخونه مون داشتیم همیشه خدارومجسم میکردم که ازشیشه های بالای این گلخونه داره نگاهمون میکنه. بعدهرموقع میخواستم بدونم کاری که دارم انجام میدم درسته یانه، فکرمیکردم اگه این گلخونه پرازآدم کوچولوبود، منم خداشون بودم، حالا اگه یکی ازاین آدم کوچولوها این کاروانجام بدهه من راضی ام یانه!!!
امتیاز: 1 0
پاسخ:
درود بر مژده خانم عزیزم
مرسی از اینکه تصورتون از خدارو برام گذاشتید. تامل برانگیزه. امیدوارم همیشه شاد باشید و لبتون مثل پسته خندون باشه. در پناه خدا
روزاتون یاسمنی
چهارشنبه 23 اسفند 1391 ساعت 00:31
+ مهدی عبدالهی
سلام
واقعا لذت بردم از این مطلبتون.
گفتی بچگی و کردی کبابم.
اگه گریه امان داد برمی گردم و
امتیاز: 1 0
پاسخ:
سلام دوست عزیز
باعث خوشحالیه که مطلبم نظرتون رو جلب کرده.
باور کنید گاهی اوقات دلم می خواد واسه معصومیت از دست رفته پچگیام بشینم زار زار گریه کنم. اینقدر که منو برادر خواهرام خاطره خوب و بد زیاد داریم. اندازه یه کتاب چند هزار صفحه ای
ممنون که اومدید
در پناه خدا
چهارشنبه 23 اسفند 1391 ساعت 23:55
+ مهدی عبدالهی
سلام
معذرت میخوام دفعه قبلی که مطلبتونو خوندم یاد بچگیام افتادم و زدم زیر گریه/امان ازدست جوونای این دورو زمونه آخه مرد که گریه نمی کنه/ملت خبر ندارن من میخوام برگردم به کودکی.
بچه که بودم همش فکر می کردم خدا کسی هست که فقط منو آفریده فقط من. بقیه از دم یه مشت رباتن که میخوان منو گول بزنن و وقتی که من بهشون نگاه میکنم به شکل آدمی زاد در میان و بقیه وقتا شکل رباتای اسکلتین جالب اینکه فکر می کردم این خدایی که فقط منو آفریده میخواد منو ببره جهنم.
امتیاز: 1 0
پاسخ:
سلام دوست عزیز
نمی دونم متاثر باشم از اینکه از خوندن متن گریه کردید و یا خوشحال باشم که هنوز آدمایی هستن که حسرت دوران پاک کودکی رو می خورن و اینجوری دلتنگ میشن. گرچه خودم از اون دسته آدما هستم که گاهی واسه روزای کودکیم گریه می کنم و دلم می خواد دوباره با خانواده م تو خونه قدیممون باشیم. همین چند روز پیش واسه روزایی که با خواهرام با یه عالمه اتفاق خوب و بد سپری شد، گریه کردم و بی تاب شدم. اما امیدوارم همیشه سربلند باشید و روزگار به کام باشه
یکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت 20:39
+ زینب
سلام چقدر جالب بود خیلی لذت بردم از نظر من خدا شبیه امام خمینی بود همیشه فکر میکردم شبیه امام خمینیه.
ممنون
آپم.منتظرتم.
امتیاز: 1 0
پاسخ:
سلام عزیزم
خوشحالم که خوشت اومده
منم وقتی کوچولو بودم امام خمینی رو خیلی دوست داشتم چون چهره مهربونی داشت مثل پدربزرگم
مرسی که اومدی
روزات یاسمنی
جمعه 2 فروردین 1392 ساعت 06:26
+ عمادابادی

خیلی فکر کردم اما انگار همون موقع هم قوه تخیل خوبی نداشتم
اصلا یادم نمیاد که خدا رو چه شکلی میدیدم
به نظرم میاد مرد بود و تو آسمونا بیشتر یه پیرمرد بود با ریش بلند و سفید و البته خیلی مهربون
امتیاز: 1 0
پاسخ:
سلام دوست خوب
ممنون که تصورتون رو برام نوشتید. اما جالب بود.
در پناه خدا بمانید
چهارشنبه 7 فروردین 1392 ساعت 12:30
+ سید حسین نصرت آبادی
سلام
من وقتی بچه بودم فکر میکردم خدا مثل امام خمینی هست .
امتیاز: 1 0
پاسخ:
سلام
چه جالب! این نظر رو از خیلی ها شنیدم
ممنون
چهارشنبه 14 فروردین 1392 ساعت 12:40
+ مهسا
سلام. بچه که بودم یه کتاب شعر داشتم که توش یه شعری بود راجع به اینکه خدا به ما دست و چشم و گوش و ... داده. توی اون صفحه ای که این شعرو توش نوشته بود یه بچه پایین صفحه بود که داشت به آسمون نگاه میکرد و توی آسمون یه ابر خاکستری بود که خواهر من براش چشم و ابرو کشیده بود.
واسه همین من همیشه فکر میکرم خدا یه چیزی مثل یه ابر خیلی بزرگه که تموم آسمونو گرفته و داره همه رو نگاه میکنه. تازه فکر میکردم رنگشم خاکستریه

مهسا-24 ساله- کاشناس ارشد مکانیک
امتیاز: 1 0
پاسخ:
سلام خانمی
ممنون از کامنت جالب و قشنگت درباره خدا. شیرین بود
در پناه خدا باشی
سال نو مبارک
روزات یاسمنی
جمعه 16 فروردین 1392 ساعت 20:15
+ حسین خاوری
دوست داشتم
امتیاز: 0 1
پاسخ:
سلام داداش عزیزم
ممنون که به وبلاگم سر زدید
خوشحالم که خوشتون اومد
در پناه خدا
روزاتون یاسمنی